«

»

Print this نوشته

فیلسوف گذار / به مناسبت زادروز هفتادسالگی دکتر جواد طباطبایی / محمّد ایمانی

‌طباطبایی به عنوان کسی که وضعیت بحران ژرف ایران بر لبۀ پرتگاه تاریخ را در ژرفنای خودآگاهی خود دریافته است، بیش از چهار دهه از عمر خود را وقف ایران، و تدوین نظریۀ انحطاط ایران و تأسیس دانش نوبنیادی می کند، که ضمن تبیین منطق انحطاط ایران، راه خروج از این شرایط و تجدید عظمت ایران را به نوبۀ خود فراهم کند. از نظر نگارنده او در تلاش خود و فراهم آوردن مقدمات تأسیس فلسفۀ سیاسی جدید ایران موفق بوده است، هر چند گویا هنوز زمان او فرا نرسیده، امّا برای خواننده ای که نه از سر تفنّن و سیاست زدگی، بلکه از سر جدیّت و همسخنی، نظریۀ او را به تالار آگاهی خود انتقال می دهد، طباطبایی بر آستانه تاریخ جدید ایران ایستاده است.

Tabatabie

فیلسوف گذار

به مناسبت زادروز هفتادسالگی دکتر جواد طباطبایی

محمّد ایمانی

***

گذار از انحطاط تاریخی جز از مجرای اندیشیدن درباره آن امکان پذیر نخواهد شد و اگر تاکنون در این باره نیندیشیده ایم، به معنای آن نیست که خار انحطاط در سراسر پیکر تاریخ فرهنگ و تمدّن ایرانی نخلیده است، بلکه با توجه به تجربۀ مغرب زمین که از همان آغاز، یعنی از سپیده دم فرهنگ یونانی، در صورت های مختلف، به «انحطاط» اندیشیده است، میتوان گفت که فقدان مفهوم انحطاط در یک فرهنگ، نشانۀ‌ عدم انحطاط نیست، بلکه عین آن است. جواد طباطبایی

 ‌

زمانی که هامر پورگشتال ابن خلدون را منتسکیوی عرب خواند،[۱] به این ویژگی مشترک ابن خلدون و منتسکیو توجه داشت، که هر دو تلاش کرده بودند نظریه ای در علل و اسباب انحطاط یک تمدّن تدوین کنند، و هر دو علّت شناسی انحطاط را در درون یک تمدّن یافته بودند. از آغاز مواجهه ایران و سایر کشورهای اسلامی با غرب جدید، دیدگاه رایج برای تبیین وضع کشورهای عقب مانده، نظریۀ توطئه و سپس نظریه های امپریالیسم بود، و طی یکی دو دهۀ گذشته، روی دیگر سکّۀ نظریه های امپریالیسم، یعنی نظریه های شرق شناسی و پسااستعماری، تبدیل به سکّۀ رایج در این کشورها شده است. چند سده پیش از رواج این نظریه ها در کشورهای اسلامی، ابن خلدون به عنوان تنها متفکّر سرزمینهای اسلامی، نظریۀ انحطاطی را تدوین کرده بود که علل و اسباب انحطاط را به جای حواله کردن به عاملی خارجی، در درون تمدّنها تبیین کرده بود و از این منظر، استثنائی درخور توجه بود که می رفت تا در دورۀ جدید قربانی «آنچه خود داشت» کسانی شود که چند صباحی در فرنگ جامعه شناسی تحصیل کرده بودند، و بعد از اینکه اروپایی ها ابن خلدون و آثار او را در کشورهای اسلامی شناساندند، نوبت به اصحاب ایدئولوژی های جامعه شناسانه رسید تا ابن خلدون را نخستین جامعه شناس تاریخ بشری معرفی کنند و در رثای آن داد سخن سر دهند. در چنین شرایطی که بازار نشر کشورهای اسلامی با کتابهایی در توضیح نظریۀ جامعه شناسیِ! ابن خلدون بر طبلِ توخالیِ «تُراثنای» عرب و آنچه خود داشت می کوبید، جواد طباطبایی ضرورت توجه به ابن خلدون را به عنوان نخستین نظریه پرداز انحطاط در نظام سنّت قدمایی تشخیص داد، و با تألیف یک تک نگاری دربارۀ ابن خلدون، همزمان به نقد ایدئولوژی های رایج در توضیح شرایط امتناع علوم اجتماعی در تمدّن اسلامی از یکسو و تبییین نظریۀ انحطاط ابن خلدون از سوی دیگر پرداخت. پرسش از شرایط امکان و امتناع، که بحثی در دستگاه مقولات دوازده گانۀ کانتی و همینطور پرسش اصلی نقد عقل محض بود، همچون ابزار نظری و روشی ای بود که بعدها فوکو در پرسش از شرایط امکان تکوین علوم انسانی در غرب به کار بسته بود، و طباطبایی با استفادۀ سلبی از آن، پرسش خود را متمرکز بر شرایط امتناع تکوین علوم انسانی در تمدّن اسلامی کرد و با بررسی شرایط «منطقی» و «واقعی» امتناع، به “تبیین چرایی شکست” ابن خلدون در تأسیس علوم اجتماعی پرداخت. آنچه طباطبایی در کتاب ابن خلدون و علوم اجتماعی بدان علاقه ای ندارد، توصیف و احصاء دستاوردهای ابن خلدون است. اینکه آیا ابن خلدون در کوشش خود برای تأسیس علوم اجتماعی موفق بوده است یا نه، موضوعی است که البتّه طباطبایی با دقّت آکادمیک و عمق فلسفی خود بر سر جزء به جزء آن به بحث نشسته است، امّا این که چرا طباطبایی به موفقیت ابن خلدون در تبدیل علم عمران به جامعه شناسی علاقه ای ندارد از این جهت است که در صورت موفقیت ابن خلدون در تأسیس علوم اجتماعی، دیگر نمی توانست اهمیّت چندانی برای نظریۀ طباطبایی داشته باشد، چرا که نهایتاً تبدیل به فصلی کمابیش بی اهمیّت در تاریخ علوم اجتماعی می شد، امّا تبیین «چرایی شکست» او ، دقیقا آن نقطۀ عطفی است که برای نظریۀ طباطبایی اهمیّتی بنیادین دارد، چرا که از گذر تبیین منطق این شکست، نه تنها شکست راهیابی به تجدّد را در کشوری همچون ایران که دوران جدید بدان تحمیل شد، تبیین خواهد کرد بلکه براساس آن، دانشی نوآئین می توان تأسیس کرد که انحطاط تاریخی ایران را توضیح دهد. کوشش بی سابقۀ طباطبایی اساساً تأسیس همین دانش «نوآئین» است، که وجوهی از آن را در نظریۀ زوال اندیشه و انحطاط تاریخی بسط داده، و وجوه دیگری از آن را در آثار دیگر خود دنبال کرده است.[۲]

***

نزدیک به سه قرن از زمانی که منتسکیو با نام مستعار، نخستین کتاب خود تحت عنوان «نامه های پارسی» (۱۷۲۱) را منتشر کرد، می گذرد. در همین کتاب بود که منتسکیو ایدۀ اصلی کتاب بعدی و کمتر مشهور امّا مهمتر خود، «ملاحظاتی درباره علل و اسباب عظمت و انحطاط رُمیان» (۱۷۳۴) را مطرح کرد: علّت انحطاط یک کشور را نه در نقش دشمنان خارجی آن، بلکه در درون آن کشور باید جستجو کرد.[۳]

او در «نامه های پارسی» بیش از هر چیز «فقدان فضیلت‌های مدنی جمهوری خواهانه» را دلیل انحطاط یک کشور برشمرد و بر دیدگاه اومانیستی ای پافشاری کرد که تاریخ وسرنوشت یک ملّت را در اراده و «اعمال» خود آنها می دید. منتسکیو مهمترین فیلسوفی بود که پس از ماکیاوللی، تاریخ را از بند تقدیرگرایانی که آن را همچون قضا و قدر خداوندی (از آگوستین تا بوسوئه) تقریر می کردند، رهاند، و به جای افتادن به دام صُدفه – دامی که امروز نیز سکّۀ رایج دیدگاه پست مدرنیستی درباره تاریخ است – همچون سلف خود ماکیاوللی[۴]، با احیای سنّت کلاسیک از توکودیدِس[۵] تا تیتوس لیویُوس، بنای تاریخنگاری پراگماتیستی را گذاشت. تاریخنگاری ای که بعدها سرمشق ادوارد گیبون قرار گرفت و چند دهه بعد به انتشار «انحطاط و سقوط امپراتوری رُم» (۱۷۸۸) در لوزان انجامید و بنیانهای اندیشۀ الکسی دوتوکویل در «رژیم قدیم و انقلاب» را تشکیل داد. این شیوه از تاریخنگاری که توأم با نظریۀ انحطاط و علّت شناسی آن بود، تبدیل به سنّتی در نظام اندیشیدن غربی شد، که در آن نه تنها هزاران کتاب به همین سیاق نوشته شد، بلکه زمینه ساز تبدیل شدن تاریخ به موضوع تأمّل فلسفی و تکوین فلسفۀ تاریخ، در حد فاصل عصر روشنگری تا تقریر درسهای فلسفۀ تاریخ هگل شد و مجموعه ای از نظریه های انحطاط در بطن آن شکل گرفت. امروز در اروپا کتابخانه ای از کتابهای «تاریخ انحطاط رُم باستان» وجود دارد و جالب اینکه در میان آنها می توان به کتابهایی برخورد که نویسندگان غربی درباره علل و اسباب انحطاط هخامنشیان، ساسانیان یا صفویان نوشته اند. این در حالی است که از افول هخامنشیان و انحطاط ساسانیان تا سقوط صفویه و شکست های ایران در جنگهای چهار سدۀ اخیر، کسی در میان ایرانیان پیدا نمی کنیم که در علل انحطاط و منطق شکست های ایران اندیشیده باشد، و نظریه ای برای آن «بر اساس مواد تاریخ ایران زمین»، تدوین کرده باشد.[۶] با جهانی شدن تمدّن جدید غربی و به تبع آن تغییر مناسبات قدرت در سطح جهانی، ایرانیان که آگاهی درستی از منطقِ حاکم بر مناسباتِ قدرت در عرصۀ جدید بین الملل نداشتند، شکستهای پی در پی ای را تجربه کردند، و با فراگیر شدن بحران، تا جایی که به تجزیۀ ایران و خطر فروپاشی آن انجامید، سرانجام نطفۀ پرسش از چرایی شکست و ضعف ما و علل سلطه و ترقّی اروپاییان، آن هم نه در میان علماء و متفکّران قوم بلکه توسط عبّاس میرزا بسته شد[۷]، امّا پرسش عباس میرزا نه تنها جدی گرفته نشد، بلکه به فراموشی کامل سپرده شد. تنها یک سده و نیم بعد بود که جواد طباطبایی نخستین و تنها نظریۀ انحطاط ایران را تدوین کرد.[۸]

طباطبایی نخستین کسی است که از آغاز مواجهۀ ما با تمدّن جدید غربی، تصوّری از غرب را در ایران مطرح کرد، که با تمام تصوّرات رایج درباره غرب، اعم از غرب ستیزی، غرب ستایی و برخورد گزینشی با غرب، متفاوت بود.[۹] او با تبدیل کردن غرب به ابژۀ تأمّل فلسفی، قوام غرب را، در طرح مدام بحران و داشتن تاریخی از نظریه های انحطاط می دید، و با تأکید بر اینکه فرهنگ ما از تضّاد و تعارض، تحاشی دارد، ویژگی متمایز فرهنگ غرب را، به درستی، خودآگاهی از بحران، و تبدیل کردن بحران به پرسش فلسفی برمی شمُرَد. او در فقراتی از ویراست نخست زوال اندیشۀ سیاسی در ایران می نویسد : امکان تأمّل فلسفی دربارۀ انحطاط، نه دلیل اوج انحطاط، که نشانۀ ژرفای بحران و امکان پیدا کردن راه برون رفت آن است. تنها فرهنگ و تمدّنی به ضرورت از بحران به بن بست و از بن بست به شکست و سقوط رانده نمی شود که به جای فرار از واقعیت بحران، به تأمّل در آن پرداخته و بحران را به پرسش فلسفی تبدیل کند… باری، گریز از پرسش، نشانۀ نبودن پرسش نیست، بلکه نشانۀ ناآگاهی ملّتی به توان طرح خردمندانۀ پرسش و پیدا کردن پاسخی برای آن است… همچنانکه امکان تدوین نظریۀ انحطاط در فرهنگ غربی، نه چنانکه ساده اندیشان شرقی فهمیده اند، دلیل انحطاط مغرب زمین، که نشانۀ خلّاقیّت اندیشۀ آن و توان طرح پرسش هایی مربوط به سرشت و تحوّل هر دوره از فرهنگ و تمدّن غرب است، امتناع نظریۀ انحطاط در شرق اسلامی نیز عین انحطاط و آشکارترین نشانۀ درد و رسوخ آن تا مغز استخوان فرهنگ و تمدّن این سرزمین هاست (طباطبایی، ۱۳۷۳، صفحات ۲۷۸ و ۲۸۶)

طباطبایی به عنوان کسی که وضعیت بحران ژرف ایران بر لبۀ پرتگاه تاریخ را در ژرفنای خودآگاهی خود دریافته است، بیش از چهار دهه از عمر خود را وقف ایران، و تدوین نظریۀ انحطاط ایران و تأسیس دانش نوبنیادی می کند، که ضمن تبیین منطق انحطاط ایران، راه خروج از این شرایط و تجدید عظمت ایران را به نوبۀ خود فراهم کند. از نظر نگارنده او در تلاش خود و فراهم آوردن مقدمات تأسیس فلسفۀ سیاسی جدید ایران موفق بوده است، هر چند گویا هنوز زمان او فرا نرسیده، امّا برای خواننده ای که نه از سر تفنّن و سیاست زدگی، بلکه از سر جدیّت و همسخنی، نظریۀ او را به تالار آگاهی خود انتقال می دهد، طباطبایی بر آستانه تاریخ جدید ایران ایستاده است. تحصیل جدّی در کتابهایی همچون زوال اندیشۀ سیاسی در ایران، درآمدی بر تاریخ اندیشۀ سیاسی در ایران، دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران، دو دفتر نظریه حکومت قانون و دفترهایی که از پی آن خواهند آمد، همچون نیروگاه اصلی تدوین نظریۀ زوال اندیشه و انحطاط تاریخی ، در کنار کتابهایی همچون ابن خلدون و علوم اجتماعی و خواجه نظام الملک که هسته های فرعی امّا ضروری آن را تشکیل می دهند، و تأمّل در کتابهای تاریخ اندیشۀ سیاسی در اروپا یا تأمّلی در متون اندیشۀ سیاسی جدید که مواد تأسیس این دانش نوبنیاد را فراهم آورده اند، خود به تنهایی گواهی کافی برای درک این آستانۀ جدید است. آنچه طباطبایی را موفق کرده تا بر در این آستانه بایستد، تنها با تأمّل پیگیر فلسفی او در بسترِ دیالکتیکیِ نسبت آگاهی معاصر ما با شکست‌ها و تحقّق های تاریخی صد و پنجاه سال اخیر و حذر از “سقوط در هاویۀ «سوبژکتیویسمِ» روشنفکریِ معاصرِ ما” امکانپذیر شده است. به بیانی دیگر، آنچه اساساً ظهور طباطبایی را ممکن کرده است، «شکستِ» تلاشهایِ «بی بنیاد» روشنفکری صد و پنجاه ساله ما و تکوین «خودآگاهیِ روحِ ایرانی» در به «مفهوم درآوردن» این شکست و منطق آن است. «جغد مینروا، نخست پس از فرارسیدن شامگاهان پرواز خود را آغاز می کند.»[۱۰] طباطبایی خود نشانۀ این خودآگاهی روح ایرانی است، که با فرا رسیدن ظلمت شب موفق به تدوین این خودآگاهی در دستگاهی از مفاهیم شده است.

‌‌

[۱] یوزف فرایهر هامر-پورگشتال در سال ۱۸۱۲ حدود یک سده قبل از اینکه ابن خلدون توسط اروپائیان در کشورهای اسلامی شناخته شود، در کتاب خود درباره انحطاط و سقوط تمدّن اسلامی، ابن خلدون را به دلیل اینکه در تبیین انحطاط تمدّنها، علل درونی را برجسته کرده بود، منتسکیوی عرب نامید :

Über den Verfall des islam nach den ersten drei Jahrhunderten der Hidschra, Vienna, 1812

به نقل از :

Schimmel, Annemarie, Ibn Chaldun: Ausgewählte Abschnitte aus der Mughaddima, Tübingen, 1951, S. xvii

 

[2] کتاب ابن خلدون به نظر نگارنده همچنان شاهکار دکتر طباطبایی است، امّا موضع دکتر طباطبایی در این کتاب آسانیاب نیست. طباطبایی هم مخالف کسانی است که به اقتفای ناصیف نصار و علی اوملیل معتقد به تأسیس نوعی جامعه شناسی دیالکتیکی در ابن خلدون هستند، و هم مخالف کسانی همچون محسن مهدی است که تلاش او را یکسر ناکام می بینند و هم مخالف ابتذال فکریِ لاکوست که در ادامۀ سنّت مبهم تاریخ اندیشۀ مارکسیستی نوشته: «اصولاً متفکّری که در قرن چهاردهم میلادی میزیست نمی‌توانست مسائلی را که قرنها بعد مطرح شده­اند، حلّ و فصل کند…».

[۳] برای مثال نگاه کنید به نامۀ چهاردهم

[۴] درباره نظریۀ انحطاط ماکیاوللی، کوئینتن اسکینر به درستی تاریخ فلورانس را کتابی که بر محور مفهوم انحطاط و سقوط تنظیم شده است، ارزیابی می کند:

Skinner, Quentin: Machiavelli, Oxford, 2000, pp. 93-97.

ترجمۀ فارسی اثر فوق به قلم عزت الله فولادوند نیز منتشر شده است.

[۵] برعکس دیدگاه رایج، که ماکیاوللی را نخستین فیلسوفی می دانند که در تاریخ اندیشۀ سیاسی، سرشت و درونمایۀ سیاست را “قدرت” توصیف کرد، این نخستین بار توکودیدِس (۴۰۰-۴۶۰ ق.م) بود که در تاریخ جنگهای پلوپُنِسی (بویژه نگاه کنید به کتاب پنجم بند ۸۵ تا ۱۱۳ دیالوگ بین آتنیان و اهل ملطیه) قدرت را کانون تحلیل خود درباره سیاست قرار داد. نکتۀ حائز اهمیت اینجاست، که در مقایسه با سایر فیلسوفان سیاسی، آن دسته که با تاریخ سر و کار داشته اند، و بین تاریخنگاری و اندیشۀ سیاسی شان نسبتی وثیق استوار است، بدون استثناء به مسئله “قدرت” توجه شده است

[۶] هرچند بزرگترین و شاید تنها تلاشی که در این زمینه صورت گرفته است، متعلق به “حکیم” فردوسی است، که وجوه مهمی از تأمّلات فلسفی معطوف به ایران در خردنامه او، آن را همسنگ آثار هومر و هسیود قرار می دهد. با این همه علی‌رغم این‌ که در اثر گرانسنگ او ،در غیاب مفهوم انحطاط، نشانه هایی از علّت شناسی (اِتیولوژی) شکست دیده می شود، امّا چون فردوسی تن به الزامات منطق شکست نمی دهد و در مقام توضیح عقلی شکست بر نمی آید، اثری از تدوین “نظریۀ انحطاط” در اثر او نیست. در راویت فردوسی، اسکندر گجستک از طرف پدر ایرانی بوده است! او در شاهنامه پسر دارا (داریوش) است، که برای بازپس گرفتن تاج و تختش از یونان به ایران لشکر می­کشد و غاصبان تخت و تاج را ادب می­کند. این مطابق با درکی قدیمی نزد ایرانیان است که هم‌چون اخلافشان «منطق شکست» را نمی پذیرفتند (و البتّه هنوز هم نپذیرفته­اند) و براساس آن ایرانیان جز از ایرانیان اصیل و نژاده شکست نمی­خورند. به همین دلیل شاهنامۀ فردوسی، این خردنامۀ ایرانی، با این‌که در آن از خرد سخن بسیار به میان رفته است، لااقل در مورد انحطاط و شکست ایران از اسکندر نظریۀ خردمندانه­ای ندارد!

[۷] عبّاس میرزا یک سده قبل از ماکس وبر پرسشی را مطرح کرد که حتّی اگر آن را پرسش سده های ایران زمین ندانیم، در این نمی توان تردید کنیم که طرح این پرسش مشمول دو سده تاخیر بود. عبّاس میرزا در بخشی از نامه خود به ژوبر فرانسوی می نویسد: نمی‌دانم این قدرتی که شما (اروپایی‌ها) را بر ما مسلّط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقّی شما چه؟ اگرچه پرسش عبّاس میرزا به ظاهر با پرسش ماکس وبر شباهت دارد، اما پرسش عبّاس میرزا، به رغم همۀ شباهت­های ظاهری، در فقدان آگاهی کلّی تاریخی از تحوّل صورت گرفته در مغرب­زمین، فقدان مفاهیمی که بتوان با تجدید مضمون آن‌ها را به کار توضیح واقعیّت متأصل به کار بست، و به دنبال شکست نظامی در برابر «دولت نسبتاً مُدرن روسیه» پرسیده شد که تا چند دهه پیش از عبّاس میرزا از دولت ایران شکست می­خورد. آنچه با توجه به جمله آخر بیشتر قابل تأمّل است این است که چرا عبّاس میرزا از ژوبر یا از خودش این سؤال را نمی پرسد که “چرا دولت روسیه تا چند دهه قبل از آن از دولت ایران شکست می خورد؟!”

 

[8] ر. ک به این دو کتاب : زوال اندیشه سیاسی در ایران: گفتار در مبانی نظری انحطاط در ایران و کتاب تأمّلی درباره ایران، جلد نخست : دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران

در اثر دوّم بویژه در فصل آخر، طباطبایی به طرح دیدگاه خود مبنی بر چرایی درونی بودن علّت انحطاط ایران پرداخته است. برای مثالی مشخّص تر می توان به صفحات ۴۴۸ تا ۴۵۰ چاپ نگاه معاصر مراجعه کرد.

[۹] برای مثال او در فقره ای که مربوط به نظریۀ انحطاط ایران می شود می نویسد: «غرب» به عنوان مفهوم و به گونه ای که امروز در تأمّلات نظری فهمیده می شود، بویژه فرآوردۀ تأمّلی است که با نظریه پردازی درباره سقوط امپراتوری رُم آغاز و در اندیشۀ سیاسی و تاریخی جدید وجود مفهومی آن پدیدار شد.

[۱۰] Hegel, G. W. F., Grundlinien der Philosophie des Rechts, Meiner Verlag, 2009, S. 19